یه چی بگم دور همی ...

 

آخرای دوره ممد خاتمی بود اگه غلط نکنم. قیمت نفت هی می‌رفت بالا. بعد اخبار صدا و سیما هر روز می‌گفت وست‌تگزاس اینترمدیت اینقد شد. برنت دریای شمال اونقد شد. بعد یکی تو اخبار اینو شنید. اومد به مردم گفت این نفته که می‌ره بالا مال شماس. اما چرا شما وضعتون اینه؟! شما منو مصدر امور بکنین. من درستش می‌کنم. ییهو شد مصدر امور. بعدش مردم دیدن قیمته می‌ره بالا. اما سر سفره‌شون نمیاد. اینو که یادتون هست.

بعد یه مدت دیگه اخبار قیمت نفتو نگفت تا مردم خیلی بهش فک نکنن اذیت شن. سیاست تصویب کردن که به جاش قیمت سکه و ارزو می‌گیم که هم کنداکتور اخبار پر بشه. هم مردم بخرن هی حساب کتاب کنن. بعد هر جا مهمونی می‌رفتی همه بلد بودن سکه چند درصد بالا-پایین شد. دلار چی شد. یورو چی شد. اصلن پولم که از یکی قرض می‌کردی طرف پیش خودش حساب می‌کرد که اگه به جاش سکه خریده بودم الان انقد جلو بودم.

قیمت ارزم که خبر دارین این چند روزه هی مشغول نوسان بود. البته نوسان رو به بالا! حالا الان مثقال* فیلتره. شاید گفتن فیلتر بشه نوسانات نرخ ارز درست می‌شه. یا شایدم مثل همین سایته یکی هکش کرده عکسای بد بد از طلا گذاشته. مثلن جیگر طلا. یا شایدم دیدن مردم دلار نخریدن. هی افسوس می‎‌خورن. چه میدونم والا. لابد به فکرمونن دیگه.

 

* فک کنم همه بلد باشن سایت مثقال کارش ارایه نرخ ارز و سکه و طلا و این جور چیزا هر چند دقیقه یه بار باشه. نیاز به گفتن نبود.

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥


از اون روزاستا ...

 

دوشنبه دوازده دی

از اون روزاست که اگه دانشجو بودیم کلاسو می‌پیچوندیم.

 

پی‌نوشت: امتحاناست. چیو می‌پیچیوندی؟

 

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢


چراغی که خاموش شد ...

امشب قسمت شد فیلم اینجا بدون من را ببینم. فیلمی ساده بود که به نظر من باید در ژانر وحشت دسته‌بندی‌اش کرد. دیوانگی و رویا و سینما و بازی با من مخاطب. یک بار دیگر به دیدنش خواهم رفت.

فقط دیدن این فیلم دلیل تر کردن این صفحه خشکیده نیست. اتفاق دردناکی امشب افتاد که باید نوشته شود. دقیق‌تر اینکه از اتفاق دردناکی باخبر شدم که باید دردش را با کسانی سهیم شوم. بعد از فیلم نه برای غذا خوردن، بلکه برای سرک کشیدن، چند قدم بالاتر از سینما، سراغ رستوران کوکو رفتم. این را برای تو می‌گویم که از اساس با غذا خوردن تنها، مخصوصن اگر تنهایی‌اش بدون تو باشد مشکل دارم. از دور دیدم که سایه‌بان رستوران جمع بود، چراغش خاموش بود و از نزدیک‌تر کاغذ سفیدی را دیدم که روی درش چسبانده شده بود و با خطی عجولانه و ظالمانه خبر می‌داد از فروش رستوران و اینکه شعبه دیگری ندارد و اینکه حتی سوال هم نفرمایید. واقعن حق نداریم بپرسیم چرا؟ مگر شهر هرت است که جایی که می‌شد غذای خوشمزه خورد را فروختید؟ مگر ما حقی نداشتیم؟ مطمئنم که صلیب سرخ جهانی، هلال احمر و هیچ سازمان دیگری به این فکر نخواهد کرد که برای من سالاد بالزامیک یا تورتلینی به همان خوشمزه‌گی تهیه کند و بفرستد.

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥


یک روز همه شاد بودند ...

همه شاد بودند. مردم توی سینما از خنده به مرز پارگی رسیده بودند. سرتیپی با لبخند پول‌های حاصله از اخراجی‌ها، جدایی و ورود آقایان ممنوع را می‌شمرد. آسایش موهای فرفری‌اش را پشت حجاب اجباری قایم کرده بود و رو به مردم با لبخند حرف می‌زند. عطاران جایی دیگری حتمن با لبخند به اولین فیلم سینمایی‌اش مشغول بود. قاسم‌خانی با لبخند به فیلم‌نامه نویس‌های جوان می‌گفت که بلد نیست چیزی یادشان بدهد. جوان با لبخند جلوی فراستی نشسته بود و خوشحال بود که فیتیله نشده. فراستی هم با لبخند به این فکر می‌کرد که بالاخره از یک فیلم تعریف کرد و به رغم نظر سایرین همچین آدم گهی هم نیست. جیرانی هم جای خالی استرس تخلیه شده‌اش را با لبخند پر می‌کرد. کسی توی برنامه زنده‌اش یادی از پگاه آهنگرانی نکرد. چه انتظاری می‌شود داشت خب. اگر غمی نباشد خنده هم آن‌قدرها نمی‌چسبد.

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱


قلم و دیگران ...

قلم برایم چیز مهمی بود. از دوران راهنمایی دوست نداشتم با هر قلمی بنویسم. شاید خیلی‌ها اینجوری باشند! من هم اینجوری هستم که باید با قلم روان بنویسم. بعد با قلم وصلت می‌کنم. صیغه‌ای. مثل خودکار و مداد. یا دائم. مثل خودنوینس و اتود. کنکورم را هم با مداد نوکی زدم. تیکی تو با نوک بی تو. قلم زرد رنگی که شادم می‌کرد. بعدتر همینجور خودکارها و مدادها و روان‌نویس‌ها آمدند و رفتند. هر کدام روان‌تر و تمیزتر می‌نوشت و خوش‌دست‌تر بود، مدت بیشتری می‌ماند. خودکار استدلر، روان‌نویس اونی بال، روان‌نویس‌های رنگ و وارنگ استدلر و چندتای دیگری که اسم‌شان یادم نیست. الان دستم کنکو پیدا می‌شود. اگر قلابی نباشد. اگر بخواهم چیز مهمی بنویسم. بعد از یک هفته آمدم بنویسم. خودنویسم پا نمی‌داد. کنکو هم ندارم.

وقتی افتاده بودم دست آن‌ها، قلمی دادند که اسم و مشخصاتم را توی یک فرم بنویسم. شکنجه شروع شد. یک خودکار بیک معمولی که فقط گردی میم اول اسمم را با کلی ناز و ادا نوشت. به برادری که ایستاده بود گفتم: «داداش این نمی‌نویسه». با احترام تمسخرآمیزی گفت: «نمی‌نویسه؟! الان یه کاری می‌کنم بنویسه». خودکار چموش را گرفت و با نوکش شروع کرد به ضربه زدن روی کاغذ. با مهارت و با زاویه سی درجه. در هر ضربه روح خودکار کمی می‌شکست. تا اینکه بعد از ده بیست ضربه رام شد و شروع کرد به نوشتن. روان می‌نوشت. مثل خودنویس خودم وقتی که سرحال است. بالاخره شغل برادر همین بود. حرف کشیدن از خودکارها.

قلم برای او چیز مهمی نبود. او بلد بود هر قلم سرکش را با چند ضربه آرام سر‌به‌راه کند.

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٦


سوال مهم ...

یه سوال مهم دارم از کسایی که فیلم جدایی نادر از سیمین رو دیدن. لطفن اولین جوابی که به ذهن‌تون میاد رو بنویسید.

به نظر شما چه کسی در آخر فیلم شیشه ماشین نادرینا رو شکست؟



  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧


درباره جدایی و حکمت ...


دیدن فیلم یک ریزبینی و دقتی می‌خواهد. این روزها وقتی می‌گویم فیلم منظورم جدایی نادر از سیمین است. باید باور کنی که فیلم‌نامه محکم است. یعنی هر جزءش حکمتی دارد. فیلم از برلین جایزه گرفت. داشتم فکر می‌کردم خارجی‌هایی که فیلم را دیده‌اند احتمالن بعضی جاهایش را نگرفته باشند. الان دو تا مثال می‌زنم.

مثال اول: یک جایی راضیه از دادگاه می‌رود بیرون. قاضی می‌پرسد کجا؟ جواب می‌دهد می‌روم به بچه‌ام سر بزنم. بعدن می‌بینیم که دروغ گفته و می‌خواهد به جایی (که نمی‌فهمیم کجا) تلفن بزند. وقتی توی صف تلفن است از دور بچه‌اش را می‌پاید. زاویه دوربین طوری است که القا می‌کند راضیه مواظب بچه نیست. بلکه فقط می‌خواهد نگاهی به بچه‌اش انداخته باشد تا دروغش (لااقل پیش خودش) راست شده باشد. کلاه شرعی به خود. (البته بعد از نوشتن فکر کردم حتمن خارجی‌ها هم چیزی شبیه این دارند)

مثال دوم: در آخر فیلم نادر را با لباس مشکی می‌بینیم. ترمه را با روپوش  و مقنعه مدرسه ولی با رنگی متفاوت از روپوش مدرسه قبلی. این‌ها یعنی پدر نادر مرده و مدرسه دخترش هم عوض شده. این‌ها به ترتیب اتفاقات  مهم و نسبتن مهمی هستند که به راحتی (مخصوصن لباس مشکی برای مخاطب خارجی) فهمیده نمی‌شوند و نیاز به دقت (در مورد مرگ پدر و شناخت فرهنگ ایران) دارند. وقتی می‌فهمیم پدری که مواظبت از او مهم‌ترین دلیل نادر برای نرفتن با سیمین بوده مرده و نادر و سیمین هنوز قصد جدایی دارند، باید بفهمیم که جدایی نادر و سیمین بزرگ‌تر از چیزی است که قبلن فکر می‌کردیم.


  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥


درباره‌ی جدایی و تلخند ...


فیلم شروع می‌شود. نادر و سیمین زل زده‌اند توی دوربین و دارند با ما حرف می‌زند. بعد می‌فهمی که دارند با قاضی دادگاه حرف می‌زنند. در واقع ما جای قاضی نشسته‌ایم و می‌خواهیم تا آخر فیلم در مورد آدم‌ها و رفتارهای‌شان قضاوت کنیم.

توی فیلم چند موقعیت وجود دارد که شخصیت‌ها دروغ می‌گویند. به خاطر شرایط. در مورد این موقعیت‌ها و پارادوکس‌ها و چیزهای دیگر زیاد نوشته‌اند  و احتمالن می‌نویسند. من می‌خواهم در مورد سه موقعیت در فیلم صحبت کنم. سه موقعیتی که فیلم برای مخاطب‌ش ایجاد می‌کند و نه برای شخصیت‌ش.

به خاطر تاریکی سینما ندیدم مخاطب‌ها کجا گریه کردند. حواسم هم نبود. اما در سه موقعیت از فیلم مخاطب‌ها خندیدند. نه لبخند. خنده‌ی بلند که از قضا توی ذوق هم می‌زد. صحنه اول جایی است که مخاطب می‌فهمد پیرمرد خودش را خیس کرده. لحن گفتن دختر کوچولو طوری بود که ملت یک خنده زد. اما بعد ساکت شد. لابد با خودش می‌گوید چه آدم ضایعی هستم که به وضعیت اسف‌بار یک آدم دیگر خندیدم. اینجوری انگار زهر خورده. صحنه دوم جایی است که دختر کوچولو با شیر اکسیژن پیرمرد بازی می‌کند. وقتی فکر می‌کنی که فیلم اصغر فرهادی است و قرار است وسط‌های فیلم حادثه‌ای اتفاق بیافند می‌گویی این همان حادثه است. پیرمرد زبان‌بسته زجر می‌کشد و مخاطب می‌خندد. اما صحنه سومی که ملت خندید جایی بود که حجت (شهاب حسینی) از فرط استیصال می‌زند توی سر و کله خودش. این‌جا واقعن خنده مردم توی ذوق می‌زند. شاید بعد از خنده به وقت‌هایی فکر می‌کنند که خودشان به این حد از استیصال رسیده‌اند. بعد به خاطر بازی عالی شهاب حسینی می‌خواهند بروند جلو و دست‌هایش را بگیرند و بگویند: "مرد، قوی‌باش."

این صحنه‌ها نشان می‌دهد ما می‌توانیم چقدر بدون فکر اول بخندیم و بعد تازه با تضاد موقعیت مواجه شویم. این‌که اصلن موقعیت کمیک نبوده، به شدت هم تراژیک بوده.

انگار فیلم هنوز تمام نشده است که چراغ‌های سینما روشن می‌شود. تیتراژ می‌آید. اما مخاطب‌ها نشسته‌اند. به خاطر گوش دادن به ترانه تیتراژ پایانی نمانده‌اند. معطلند. نمی‌دانند قرار است اتفاقی بیافتد یا نه. این فیلم تمام نمی‌شود. ما همین‌طور معطل از سینما بیرون می‌رویم و قرار است در مورد خودمان، آدم‌ها، رفتارها و موقعیت‌ها قضاوت کنیم.

اصغر فرهادی دو ساعت فیلم ساخته، اما حالا حالاها می‌شود و باید در مورد فیلم حرف زد.


  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٩


پشتیبان ولایت فقیه باشید تا آسیبی به شما نرسد ...

- می‌دونی مشکل تو چیه؟

- نه. چیه؟!

- این که هیچ بلایی سرت نیومده. تیر نخوردی بمیری، زندان نبردنت، باتوم یا حتی فحش نخوردی. اگه تو هم درد کشیده بودی دست روی دست نمی‌ذاشتی.


۱. به جز قضاوتش در مورد من، بقیه حرفش درست بود. آدم وقتی یه بار درد تیر یا تنهایی زندان یا ضربه باتوم یا تحقیر فحش رو می‌کشه ترسش می‌ریزه. کسی که از درد نترسه از هیچی نمی‌ترسه. حالا هی شما بزن.

۲. خود من یه بار توی سربازی افتادم زندون. البته یک شب بیشتر نبود. ولی از فرداش از هیچی نمی‌ترسیدم. موبایل دوربین دارمو بردم تو. وقتی پوتینمو بردن با دمپایی می‌رفتم سر صف. سیگار با جعبه‌ش جاساز کردم برا بچه‌ها بردم تو. لاتی شدم برا خودم. تهشو دیده بودم. حالا هی شما ببر زندون.

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۱


فرمانده ...

در دوره‌ی دو ماهه‌ی آموزشی سربازی سه بار فرمانده گروهان عوض کردیم. از بین این فرمانده‌ها دومی افسر جوانی بود به اسم کاظمی‌منش. کلن یک هفته فرمانده‌مان بود و منتقل شد، ولی یک درس بزرگ و یک خاطره‌ی خوب برای من گذاشته که دوست دارم این‌جا بنویسم.

خاطره: یک شبی در سنگرم هوس ... نه بابا! یک صبح فوق‌العاده زیبا و نم‌ناک اواخر تابستان، در حسنرود انزلی، طبق معمول هر صبح پشت به دریا و رو به در ورودی پادگان به خط شده منتظر فرمانده‌ها بودیم. بعد از این‌که آقایان جنابان و سرکارها رسیدند، زمانی که آفتاب چند درجه‌ای بالا آمده بود و رسیده بود به ابرهایی که پشت درخت‌ها بودند، آقای فرمانده برای اولین بار آمد بالا سر گروهان، معرفی شد و شروع کرد به سخن راندن. منتظر یک آدم عبوس و جدی و با دیسیپلین بودیم که درست از آب درآمد. یادم نیست چی گفت. ولی لابه‌لای حرف‌هایش چند کلمه‌ی انگلیسی هم بود که توی پادگان چیز غریبی بود. صحبت که تمام شد به چپ چپ داد. معمولن این‌جور وقت‌ها یا به راست راست می‌دادند که بنشینیم و در فضای باز روبه‌رو درس بدهند، یا عقب گرد که حرکت‌مان بدهند به سمت میدان صبح‌گاه یا جاهای دیگر. ولی سمت چپ بسته بود و راهی به جایی نداشت. فقط جدول بود و از این کاج کوچک‌ها که گاه‌گاهی توی صف با میوه‌هایش می‌زدیم توی کله‌ی جلویی‌ها. آقای فرمانده به چپ چپ داد و با همان لحن محکم نظامی‌اش گفت: "طلوع خورشید رو نگاه کنید و از این صحنه‌ی لطیف روحیه بگیرید." ای خدا خاک بر سرم. ای خدا خاک بر سرم.

درس بماند برای پست بعدی.

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱