دلم برای تو تنگ است ...

از یک سال بیشتر شده که با هم نبوده‌ایم. البته گاهی وقتی سر زدنی بود و دلتنگی. حق داری گله‌گی کنی. اهمیت بودنت را توی این یک سال یادم رفته بود. شاید اهمیت بودن امثال شما را خیلی‌ها یادشان رفته. بعد از آن گودر لعنتی.

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٩


پاییز آمد

امروز صبح پاییز آمد

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳٠


ملکه ...

 (اخطار: برای اینکه قصه لو نرود قبل دیدن فیلم نخوانید)

فیلم ملکه از نظر ساختار روایی جذاب و روان و از نظر مفهوم درگیرکننده است. ساختار فیلم کاملن منطبق بر اصول کلاسیک فیلم‌نامه پیش می‌رود و فیلم به جز صحنه بالارفتن سیاوش از برج در هیچ جای دیگری خسته‌کننده نیست. جلوه‌های ویژه و بازی‌ها خوب است و فیلم‌برداری کاملن در خدمت قصه درآمده. دوربین آن‌قدر خوب به کار گرفته شده که زحمات مدیر فیلم‌برداری (زرین‌دست) و تیمش اصلن به چشم نمی‌آید. دوربین خوب یعنی همین! با این همه خوبی، نوع دیالوگ‌نویسی و دیالوگ‌گویی کمی از روانی قصه کم می‌کند. از این نقطه ضعف در برابر همه خوبی‌های این فیلم چشم‌پوشی می‌کنم.

فیلم ملکه بیانگر موقعیتی پیچیده و مملو از تضادهایی است که برای یک سرباز جوان پیش می‌آید. سربازی که اتفاقی در جایگاه مهمی قرار می‌گیرد. او با تسلطی که از بلندای یک برج پالایشگاه بر مناطق جنگی پیدا می‌کند می‌تواند جان‌ها را بگیرد یا ببخشد. این وضعیت او را درگیر تضادها و چالش‌های اخلاقی و دینی می‌کند. درگیری ما و او با فرمانده عراقی از ابتدای فیلم شروع می‌شود. جایی که او را در حال وضو گرفتن به شیوه شیعیان می‌بیند/می‌بینیم. در ادامه یگان تحت فرماندهی او را لت و پار می‌کند که باعث فروپاشی روحی فرمانده عراقی می‌شود. جایی در گفتگو با روح سرباز قبلی که همان بالا شهید شده اعتراف می‌کند که این کار را برای اثبات خودش به دیگران و نه به خاطر درستی آن کار انجام داده است. او در ادامه در چندین موقعیت متضاد دیگر قرار می‌گیرد. اما در پایان وقتی که قطع‌نامه پذیرفته می‌شود، همان فرمانده را با خمپاره خنثی از خودکشی می‌رهاند و با ابزاری که می‌کشت زندگی می‌دهد. سرباز که در بلندی، در موقعیتی خداگونه قرار گرفته چیزهای بیشتری از زندگی و جنگ را می‌بیند. این دید از بالا به او مسئولیتی بیش از پیش و به فیلم جذابیتی دو چندان می‌دهد.

فیلم ملکه را یک بار دیگر خواهم دید.

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٧
تگ های این مطلب :سینما


آرگو، فاک یورسلف!

 (اخطار: برای اینکه قصه لو نرود قبل دیدن فیلم نخوانید)

 

1- روز – داخلی – دفتر استودیوی فیلم‌سازی

جرج کلونی و بن‌افلک استکان‌های‌شان را به هم می‌زنند.

جرج کلونی و بن افلک (هم‌صدا): آرگو، فاک یورسلف!

 

2- روز – خارجی – حیاط دفتر فیلم‌سازی

جرج کلونی و بن‌افلک روی صندی نشسته‌اند.

بن‌افلک: چه اهمیتی داره؟! این یه فیلم الکیه.

جرج کلونی: اگه قراره من یه فیلم الکی بسازم، اون باید یه شاهکار الکی باشه.

 

3- شب – داخلی –  اتاقی در کاخ سفید

میشله اوباما در میان جمعی خوشحال رو به دوربین ایستاده.

میشله اوباما: همانطور که می‌دانیم آنها زیر پوشش ساخت یک فیلم سینمایی وارد شدند. اما احتمال زیادی برای شکست داشتند. پس از موفقیت وسوسه شدیم که کل ماجرا را افشا کنیم. اما باید آن را مخفی نگه می‌داشتیم. بن‌افلک در هالیوود جاودانه شد. سرانجام اسکار صحیح و سالم به کشورش برگشت و ما تمامیت کشورمان را حفظ کردیم و این کار را از راه صلح‌طلبانه‌ای انجام دادیم.

 

و جایزه اسکار بهترین فیلم می‌رسد به ... (دیری دیدین) ... آرگو.

صدای تشویق حضار.

 

 

تصور کنید که بن‌افلک و جرج کلونی اسم فیلم‌شان را می‌گذاشتند فرار از ایران و به جای ایده یک فیلم قلابی، شش آمریکایی مخفی شده تحت پوشش چند معلم فرار می‌کردند. آن وقت همان تریلر متوسط رو به بالا ساخته می‌شد که همین ویژگی‌های سرگرمی‌زای آرگو (2012) را داشت. اما قصه واقعی به کمک افلک و کلونی آمد تا فیلم چیز بیشتری شود. خیلی‌ها در ایران و احتمالن جاهای دیگر دوست دارند فکر کنند ارتباطی پنهانی و فراماسونری و مرموز بین هالیوود و سیاست‌مداران آمریکایی را کشف و رسوا کرده‌اند. اما آرگو (2012) به طور مستقیم به این همکاری اشاره می‌کند. ایده آرگو (2012) این است که برای نجات انسان‌ها (آمریکایی‌ها) می‌توان و باید هر کاری کرد. می‌توان از روی مصلحت فیلم قلابی ساخت. آرگو (1980) با هدف نجات 6 آمریکایی گرفتار کلید خورد و آرگو (2012) با اهداف آمریکایی‌دوستانه دیگری. برای آنها این رابطه به هیچ وجه مخفی یا نامشروع نیست. شاید اعطای جایزه اسکار توسط میشله اوباما هم برای محکم‌کاری همین ایده بوده باشد. خدا می‌داند.

با این وجود من فکر نمی‌کنم جایزه به طور مهندسی شده! به آرگو داده شد. اگر دو فیلم سی دقیقه پس از نیمه شب و لینکلن هم برنده می‌شدند اعطای جایزه توسط خانم اوباما مناسب بود و خیلی هم خوب. این به اصطلاح مهندسی از قبل در انتخاب سوژه‌ها اتفاق افتاده است. یادمان هست که سال قبل فیلم غیرآمریکایی «هنرمند» از کشور فرانسه به لطف صامت بودنش در بخش بهترین فیلم شرکت کرد و اسکار گرفت. در بخش فیلم‌های خارجی هم که جایزه به ایران رفت. یعنی آمد. این من را یاد صحنه‌ای از فیلم می‌اندازد که از بالا تصویر شکسته نشان هالیوود را می‌بینیم. همان نشان معروف روی تپه. این نشان چند سال قبل از زمان روایت فیلم خراب و بازسازی شد و در آن زمان سالم بوده است. من این را به حساب اشتباه تاریخی فیلم‌سازانی که در هالیوود کار و زندگی می‌کنند نمی‌گذارم. مخصوصن اینکه نمایش نشان سالم برای‌شان بسیار راحت‌تر بوده است.


  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠


ولش کن ... ولش کن ...

یکی از ویژگی‌هایی که آدم این روزها باید داشته باشد این است که زود بفهمد که دارد اشتباه می‌کند. بعد زود جلوی اشتباه را بگیرد. بکند. رها کند. از اول شروع کند. هی کشش ندهد. واقعن که فهمیدن این جمله بصیرت می‌خواست و ما نداشتیم.

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٤


بی‌خود و بی‌جهت ...

  (اخطار: برای اینکه قصه لو نرود قبل دیدن فیلم نخوانید)

درباره بی‌خود و بی‌جهت کاهانی وقت نکردم بنویسم. تا اینکه ام‌شب توی یک بحث فیس‌بوکی این نظر رو نوشتم. کل نظرم درباره فیلم همینه:

اینکه اسم فیلمت رو بذاری بی‌خود و بی‌جهت از همون اول یعنی اینکه من می‌خوام یه چیز پوچ بسازم و تو هم حق سوال کردن درباره فیلم رو نداری چون فیلم بی‌خود و بی‌جهت است.

ولی من که بی‌خود و بی‌جهت نمی‌ریم سینما. من با دوستان رفتم که سرگرم شم. اما به غیر از شروع خوبی که صدای ضربه زدن عطاران به شیکمش بود در ادامه فیلم نه سرگرم شدم نه لذت بردم. یعنی اصلن درگیر قصه نشدم. به دو دلیل:

اول اینکه باور نکردم که اینا عروسی دارن. برعکس توی اسب حیوان نجیبی است باور کردم عطاران پلیسه.

دوم اینکه باور نکردم که اینا نتونن یه خاور پیدا کنن که یه روز کامل کرایه‌ش کنن و اساس رو بریزن توش.

پس بقیه دعواهای اینا با هم برام بی‌خود و بی‌جهت بود.

باور اون دنیایی که فیلم قراره بسازه خیلی مهمه. بعد اگه اینو آدم باور کنه مثل حرام‌زاده‌های لعنتی آخرش باور می‌کنی که اینا زدن یارو رو کشتن جنگو تموم کردن.

دوس ندارم بگم کاهانی ادا و اطوار در آورد. اما نباید انتظار داشته باشه من هم بی‌خود و بی‌جهت سرگرم شم.

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۸
تگ های این مطلب :سینما


من مادر هستم ...

(اخطار: برای اینکه قصه لو نرود قبل دیدن فیلم نخوانید)

البته از آنجا که من مادر نیستم و قابلیت‌هایم تنها در جهت پدر شدن است، حتمن بخش‌هایی از احساسات زنانه و مادرانه فیلم را نفهمیدم. با این حال و به جز صحنه جلسه آخر دادگاه که توی ذوق می‌رند، در باقی لحظات جیرانی موفق شد افسار احساساتم را به دست بگیرد. نقاط عطف خوب و به موقع باعث شد خوابم نگیرد و قصه را دنبال کنم. به نظر من اولین و مهمترین نکته مثبت این فیلم همین است: ساختار مناسب و کشش دراماتیک.

فیلم من مادر هستم درباره خانواده است. تا دقایقی از فیلم نمی‌دانستم آدم‌ها با هم چه نسبتی دارند و این خودش موضوع فیلم است. مردی که به دنبال معشوقه سابقش و همسر دوستش به فرودگاه می‌رود. زن و شوهرهایی که از هم جدا زندگی می‌کنند. پسری که ناگهان و هنگام مواجهه با مادر دوست‌دخترش اعلام می‌کند که قصدش از دوستی ازدواج است. دختری که پدر و مادر و همه را به اسم کوچک صدا می‌زند. انگار خود شخصیت‌ها هم در شناخت نسبت‌شان با هم سردرگم هستند. این البته یکی از ویژگی‌های سبک زندگی مورد نظر فیلم است.

فیلم قصد دارد یک سبک زندگی را تصویر کند که شاید خاص باشد، اما از جنبه‌هایی جذاب و آرمانی است. دین در این سبک زندگی دست و پای آدم‌ها را نبسته. محرم و نامحرمی نیست و صمیمیت‌ها به جنسیت آدم‌ها ربطی ندارد. مردها مشروب می‌خورند، اما زن‌ها لااقل جلوی دوربین نه! به این‌ ویژگی‌ها، خانه و ماشین و لباس و خوراک خوب و شیک را هم اضافه کنید. این زندگی نکات منفی هم دارد. زن و شوهرها با هم مشکل دارند و عملن چیزی به اسم خانواده نمی‌بینم. این‌از هم پاشیدگی خانواده و مصرف مشروب باعث می‌شود مردی در بیان عشقش عجله کند و بی‌بندوباری فاجعه‌ای را رقم بزند.

سبک زندگی مورد نظر فیلم من مادر هستم برای خیلی از کسانی که دی‌شب در سینما فلسطین همراه من فیلم را دیدند باید جالب باشد. اما حدس من این است که بعد از فیلم اندکی از این جذابیت کاسته شده است. به نظر من معترضین به این فیلم از آن دسته هستند که شمر تعزیه را به خاطر کشتن امام حسین آن‌قدر کتک زدند تا مرد. اینها  اگر به جایی می‌رسیدند سوره یوسف را از قرآن حذف می‌کردند.

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٤
تگ های این مطلب :سینما


تحریم‌ها نمی‌فهمند ...

 تحریم‌ها نمی‌فهمند. حقوق ما برای زندگی کردن را نمی‌فهمند. از این لحاظ یا فوق‌العاده احمق هستند یا بی‌نهایت بدخواه.


  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٧


عنوان چی؟

آبدارچی بخش‌مون داره دانش‌گاه درس می‌خونه. اومده تو اتاق می‌گه استاده خیلی سوال می‌پرسه. ولی خانما عین بلبل جواب میدن. خیلی درس خونن. بعد رو کرده به خانم همکارمون می‌گه چی جوریه؟ شما فکرتون مشغول نیست؟

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩


رفتند ...

بخواهیم یا نخواهیم اون روز میاد. اون روزی که مثل این روزا هی می‌گیم فلانیم رفت. بهمانی هم رفت.

یعنی نه مثل الان که رفت و شاید یه روزی ببینیش. رفت که رفت.

اون وقت فکر کن تو آخری باشی ...

  
نویسنده : محمدرضا ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸