کلن شوخن ...
چندی پیش یکی از مسئولین شهر نوشهر اظهارات نژادپرستانهای رو در مورد افغانیها بیان کرده بود ... من ضمن محکوم کردن این حرف بیاساس و وافعن زشت این فرد خواستم بگم زیاد جدی نگیرید ... یک بار هم از یکی از مسئولین پرسیده بودن سوغاتی چالوس چیه؟ ... گفته بود کلوچه لاهیجان ...
یه همچین مسئولینی داره شهر ما ...
تشکر یک مخاطب معمولی سینما از اصغر فرهادی ...
برعکس چیزی که منتقدان حکومتی در مورد فیلم جدایی نادر از سیمین میگن، این فیلم به من خیلی امید میده. چرا؟ الان میگم بهتون. دوستان زیادی دارم که خارج از ایران زندگی میکنن. شاید خیلی وقتها فکر کنم که اونها زندگی بهتری دارن و رفاه و شادی بیشتری رو تجربه میکنن. اما امسال این شانس رو داشتم که یکی از بهترین فیلمهای سینمایی سال رو زودتر از این دوستان، سه بار روی پرده سینما ببینم. این یعنی اگه همه ما کار خودمون رو خوب یاد بگیریم و درست انجام بدیم میتونیم تو جای بهتری زندگی کنیم. اگه از ایران نریم اما فکرهامون از این مرزها بیرون بره. اما متاسفانه اینطور نشده و کمکم خودمون میریم. این رو نوشتم تا ضمن ابراز خوشحالی از دریافت جایزه اسکار، از اصغر فرهادی به خاطر این تجربه خوب باز هم تشکر کنم. امیدوارم فرهادی خسته نشه. از محدودیتها فرصت ایجاد کنه و باز هم برای ما (یعنی مردمش) فیلم بسازه.
کوچکیم ...
ای که ما با همه بلندپروازی پیش طبیعت، پیش تو سر خم میکنیم ... ای که ما همه روزی تو را خواهیم چشید ... ای که اگر میدانستیم هستی و اینقدر نزدیکی هر لحظه هزار بار میمردیم و زندهتر میشدیم ... ای که بعد از تو هیچ چیز معلوم نیست ... ای مبهم ... ای ابهامت در نهایت وحشت ... نه راهی هست برای انکارت و نه چارهای برای فرار از دستت ... ای مرگ ... کمی با ما آدمهای معمولی مهربانتر باش ...
آی هَو اِ دریم ...
سر کلاس درس از بچهها خواستم که بگن چه رویایی دارن ... بعضیها رویا داشتن و گفتن ... یکی مثلن رویاش این بود که فلان شرکت خفن مخابراتی رو بخره ... یکی دیگه رویاش این بود که همه کشورهای دنیا رو ببینه ... یکی رویاش این بود که روباتهایی درست کنه که تو زندگی روزمره آدمها استفاده بشن ... و یکی از بچهها که صنایعی بود رویای بامزهای داشت که البته فقط صنایعیهای شریف میفهمن ... رویاش این بود که استاد دانشکده صنایع شریف بشه ... در حد سفر به مریخ ...
یه تجربه خوب ...
دو هفته پشت سر هم فرصت شد که به دعوت دوست خوبم آقای دکتر سر کلاس کارآفرینی ایشون یکی دو فصل از کتاب برو پی کارت رو درس بدم. برای بیست تا آدم شریفی که سیزدهتاشون برقی بودن. من چند باری تجربه معلمی داشتم. ولی این یکی به نسبت قبلیا تجربه خیلی خوب و متفاوتی بود. امیدوار شدم که بتونم معلم خوبی بشم. دفعات قبل خیلی خسته میشدم و بازخورد خوبی هم از آدمهای توی کلاس نداشتم. اما امروز اصلن خسته نشدم و واکنش بچهها و مشارکتشون خیلی بهم انگیزه داد. از آقای دکتر ممنونم.
یه چی بگم دور همی ...
آخرای دوره ممد خاتمی بود اگه غلط نکنم. قیمت نفت هی میرفت بالا. بعد اخبار صدا و سیما هر روز میگفت وستتگزاس اینترمدیت اینقد شد. برنت دریای شمال اونقد شد. بعد یکی تو اخبار اینو شنید. اومد به مردم گفت این نفته که میره بالا مال شماس. اما چرا شما وضعتون اینه؟! شما منو مصدر امور بکنین. من درستش میکنم. ییهو شد مصدر امور. بعدش مردم دیدن قیمته میره بالا. اما سر سفرهشون نمیاد. اینو که یادتون هست.
بعد یه مدت دیگه اخبار قیمت نفتو نگفت تا مردم خیلی بهش فک نکنن اذیت شن. سیاست تصویب کردن که به جاش قیمت سکه و ارزو میگیم که هم کنداکتور اخبار پر بشه. هم مردم بخرن هی حساب کتاب کنن. بعد هر جا مهمونی میرفتی همه بلد بودن سکه چند درصد بالا-پایین شد. دلار چی شد. یورو چی شد. اصلن پولم که از یکی قرض میکردی طرف پیش خودش حساب میکرد که اگه به جاش سکه خریده بودم الان انقد جلو بودم.
قیمت ارزم که خبر دارین این چند روزه هی مشغول نوسان بود. البته نوسان رو به بالا! حالا الان مثقال* فیلتره. شاید گفتن فیلتر بشه نوسانات نرخ ارز درست میشه. یا شایدم مثل همین سایته یکی هکش کرده عکسای بد بد از طلا گذاشته. مثلن جیگر طلا. یا شایدم دیدن مردم دلار نخریدن. هی افسوس میخورن. چه میدونم والا. لابد به فکرمونن دیگه.
* فک کنم همه بلد باشن سایت مثقال کارش ارایه نرخ ارز و سکه و طلا و این جور چیزا هر چند دقیقه یه بار باشه. نیاز به گفتن نبود.
از اون روزاستا ...
دوشنبه دوازده دی
از اون روزاست که اگه دانشجو بودیم کلاسو میپیچوندیم.
پینوشت: امتحاناست. چیو میپیچیوندی؟
چراغی که خاموش شد ...
امشب قسمت شد فیلم اینجا بدون من را ببینم. فیلمی ساده بود که به نظر من باید در ژانر وحشت دستهبندیاش کرد. دیوانگی و رویا و سینما و بازی با من مخاطب. یک بار دیگر به دیدنش خواهم رفت.
فقط دیدن این فیلم دلیل تر کردن این صفحه خشکیده نیست. اتفاق دردناکی امشب افتاد که باید نوشته شود. دقیقتر اینکه از اتفاق دردناکی باخبر شدم که باید دردش را با کسانی سهیم شوم. بعد از فیلم نه برای غذا خوردن، بلکه برای سرک کشیدن، چند قدم بالاتر از سینما، سراغ رستوران کوکو رفتم. این را برای تو میگویم که از اساس با غذا خوردن تنها، مخصوصن اگر تنهاییاش بدون تو باشد مشکل دارم. از دور دیدم که سایهبان رستوران جمع بود، چراغش خاموش بود و از نزدیکتر کاغذ سفیدی را دیدم که روی درش چسبانده شده بود و با خطی عجولانه و ظالمانه خبر میداد از فروش رستوران و اینکه شعبه دیگری ندارد و اینکه حتی سوال هم نفرمایید. واقعن حق نداریم بپرسیم چرا؟ مگر شهر هرت است که جایی که میشد غذای خوشمزه خورد را فروختید؟ مگر ما حقی نداشتیم؟ مطمئنم که صلیب سرخ جهانی، هلال احمر و هیچ سازمان دیگری به این فکر نخواهد کرد که برای من سالاد بالزامیک یا تورتلینی به همان خوشمزهگی تهیه کند و بفرستد.
یک روز همه شاد بودند ...
همه شاد بودند. مردم توی سینما از خنده به مرز پارگی رسیده بودند. سرتیپی با لبخند پولهای حاصله از اخراجیها، جدایی و ورود آقایان ممنوع را میشمرد. آسایش موهای فرفریاش را پشت حجاب اجباری قایم کرده بود و رو به مردم با لبخند حرف میزند. عطاران جایی دیگری حتمن با لبخند به اولین فیلم سینماییاش مشغول بود. قاسمخانی با لبخند به فیلمنامه نویسهای جوان میگفت که بلد نیست چیزی یادشان بدهد. جوان با لبخند جلوی فراستی نشسته بود و خوشحال بود که فیتیله نشده. فراستی هم با لبخند به این فکر میکرد که بالاخره از یک فیلم تعریف کرد و به رغم نظر سایرین همچین آدم گهی هم نیست. جیرانی هم جای خالی استرس تخلیه شدهاش را با لبخند پر میکرد. کسی توی برنامه زندهاش یادی از پگاه آهنگرانی نکرد. چه انتظاری میشود داشت خب. اگر غمی نباشد خنده هم آنقدرها نمیچسبد.
قلم و دیگران ...
قلم برایم چیز مهمی بود. از دوران راهنمایی دوست نداشتم با هر قلمی بنویسم. شاید خیلیها اینجوری باشند! من هم اینجوری هستم که باید با قلم روان بنویسم. بعد با قلم وصلت میکنم. صیغهای. مثل خودکار و مداد. یا دائم. مثل خودنوینس و اتود. کنکورم را هم با مداد نوکی زدم. تیکی تو با نوک بی تو. قلم زرد رنگی که شادم میکرد. بعدتر همینجور خودکارها و مدادها و رواننویسها آمدند و رفتند. هر کدام روانتر و تمیزتر مینوشت و خوشدستتر بود، مدت بیشتری میماند. خودکار استدلر، رواننویس اونی بال، رواننویسهای رنگ و وارنگ استدلر و چندتای دیگری که اسمشان یادم نیست. الان دستم کنکو پیدا میشود. اگر قلابی نباشد. اگر بخواهم چیز مهمی بنویسم. بعد از یک هفته آمدم بنویسم. خودنویسم پا نمیداد. کنکو هم ندارم.
وقتی افتاده بودم دست آنها، قلمی دادند که اسم و مشخصاتم را توی یک فرم بنویسم. شکنجه شروع شد. یک خودکار بیک معمولی که فقط گردی میم اول اسمم را با کلی ناز و ادا نوشت. به برادری که ایستاده بود گفتم: «داداش این نمینویسه». با احترام تمسخرآمیزی گفت: «نمینویسه؟! الان یه کاری میکنم بنویسه». خودکار چموش را گرفت و با نوکش شروع کرد به ضربه زدن روی کاغذ. با مهارت و با زاویه سی درجه. در هر ضربه روح خودکار کمی میشکست. تا اینکه بعد از ده بیست ضربه رام شد و شروع کرد به نوشتن. روان مینوشت. مثل خودنویس خودم وقتی که سرحال است. بالاخره شغل برادر همین بود. حرف کشیدن از خودکارها.
قلم برای او چیز مهمی نبود. او بلد بود هر قلم سرکش را با چند ضربه آرام سربهراه کند.
